رفتن به خارج از کشور که اصلا دیگه برام قابل هضم نیست یه غار از تنهاییم ساختم که فقط هر از چندگاهی به زور ازش بیرون میام و باز به سرعت میخوام برگردم به سکوت و آرامش خودم
خدا رو بیشتر از قبل دوست دارم ولی رابطمون خوب نیست! هنوز درست نمیشناسمش!بچه که بودم و میرفتم دندونپزشکی کار که طول میکشید و خسته میشدم دندونپزشک میگفت فقط مونده که یه ستاره بذارم رو دندونت، دیگه هیچی نمیگفتم، حتی وقتی برمیگشتم خونه با ذوق میگفتم من یه ستاره رو دندونم دارم و برام سوال نمیشد که اون ستاره کو؟ چرا نمیبینمش؟ تو زندگی
برچسب:
نویسنده: لیلا امیری